تبليغاتX
معجزه های خداوند رو با دلت ببین

 

 

داره اربعین میاد...

 

همین بهانه واسه عاشق شدن کافیه...

 

ماييم و نواي بي نوايي بسم الله اگر حريف مايي

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

برای رضای خدا...

 

سختم شده بود...

به کاری که به خاطرش کرده بودم فکر میکردم...

سختم شده بود...

شاید دلی هم این وسط شکست...

اما پای تو در میون بود...

شبه .

همه جا ساکته...

دارم باهات حرف میزنم...

نیستی انگار...

میشنوی؟؟!!!

به خاطر تو...

سختیشم مال من.

چرا ساکتی؟؟؟

میگم به خاطر تو اینکارو کردم...

آهااااااااااااااااااااااااااااااای

نه! نیستی انگار...

شایدم من خیلی دور شدم....

دورِ دور...

انگشتای دستم آروم میره رو نبض مچم...

نبضمو میگیرم...

مطمئن میشم که هستم.

خیالم راحت میشه...

داره  میزنه...

پس هستی...

با نبضم هم صدا میشم:

یا حیٌ و یا حیٌ و یا حیٌ...

 

 

 بیدلی در همه احوال خدا با او بود

                                                         او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد

 

توضیح:این پست واقعیته...همین پریشب...خیلی این پست رو دوست دارم...

پ.ن.از دوستانی که جویای احوالم هستن ممنونم.زنده ام هنوز!!!

فقط تو این مدت یه کم سختم شده بود.

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

 

سخت به تنگ آمده ایم...

خواستم برای امام حسین نامه ای بنویسم...

دیدم هم از مردم کوفه بی وفا تریم

هم شاید به کسی بر بخوره و ...

هم...

هیچی.

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

اسکناس عیدی...

 

چند سال پیش توی جشن نیمه شعبان دو تا اسکناس

ازونایی که میریزن سر مردم نصیب من شد...

خیلی دوستشون داشتم.

همیشه توی کیف پولم بودن...

چند روز پیش توی ترافیک  پیرمردی از مردم طلب پول میکرد...

خواستم کمک کنم که یادم افتاد اصلا پول خرد ندارم.

اون پیرمرد از ماشین من رد شد و دوباره برگشت

منم گفتم یه نگاه بندازم به کیفم شایدیه پولی پیدا کردم.

پیرمرد متوجه شد  که من دست به کیفم بردم اومد و کنار ماشین ایستاد.

منم دیدم ای دل غافل هیچ پول خردی ندارم جز همین پولایی که مال جشن بود.

چاره ای نداشتم با اکراه یکی ازاون دوتا رو به اون آقا دادم.

پیرمرد لبخندی زد و گفت:ان شاالله سلامت باشی دخترم.

چراغ سبز شد و حرکت کردم.

یه کم که گذشت وارد بزرگراه شدم و یه دفعه به ذهنم رسید سی دی ضبط رو عوض کنم.

از لاینی که بودم خارج شدم .

در همین حین ماشینی که من قبلا پشتش بودم زد رو ترمز و

صدای وحشتناک کشیده شدن لاستیک و بعدش تصادف قطاریه چند تا ماشین با هم...

خشکم زد...

تمام این اتفاقا به فاصله ۲۰ سانتی متریه کنار من رخ داد.

اگه یک لحظه دیر تر ماشین رو کشیده بودم اینورتر الان اینجا نبودم...

صدای دعا کردن پیرمرد پیچید تو گوشم...ان شاالله سلامت باشی دخترم.

دعایی که برام کرد و به اجابت رسید...

دیگه ناراحت از دست دادن اون پول نبودم.

چون چیز باارزش تری بدست آوردم...

از رو ظاهر آدما هیچ کس نمیتونه قضاوت کنه.

 

زاهد و عُجْب و نماز و من و مستی و نیاز

                                                                   تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد!!!

 

 


 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

اونجا یی که همه چی جملگی چشم است و گوش...

 

 

تو حرم نشسته بودیم.

من و مامان بزرگم.

چند متر تا ضریح بیشتر فاصله نداشتیم.

  با غصه بهم میگفت :دیدی مثل پارسال دستم نرسید به ضریح؟؟؟

گفتم:قربونتون برم دیدین که!!!با ویلچر ازین جلوتر نمیشه رفت...

شمام که نمیتونین بلند شین و راه برین...

زد زیر گریه...

تو دلم میگفتم یا امام رضا بازم برمیگردیم تهران غصه میخوره که من درست حسابی زیارت نکردم...

چی کار کنم؟

خودتون یه لطفی کنین...

یه خانومی اومد نشست کنارمون.

بی مقدمه  گفت:تونستین برین جلو؟

 

گفتم:مامان بزرگم نمیتونن راه برن.

گفت:بیا کمک کن با هم ببریمشون.

گفتم نمیتونن راه برن.

گفت:خدا بزرگه...

دو طرفشونو گرفتیم و رفتیم جلو.

در کمال ناباوری

خانوم راه و باز کردن و دست مامان بزرگم رسید به ضریح...

دستش رسید به ضریح.

یا امام رضا قربون مهمون نوازیتون.

ممنون به خاطر همه چی.

وقتی تو حرم تون میشینم دلم نمیخواد از جام کنده بشم.

انگار که حتی دیوار های اونجا هم منو میبینن و میشنون...

ممنون.

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

 

 

همین چند وقت پیش بود که رفتم زیارت حضرت معصومه سلام الله...

بهشون گلایه کردم که برادرتون تحویل نمیگیرن و من رو نمی طلبن...

الان که اومدم اینجا به طور اتفاقی فهمیدم که سه شنبه تولد حضرت معصومه (س) است...

خوشحالم که سالروز تولدشون اینجام...

بانوی مهربون ممنون.

خدایا شکرت...

 

پ.ن. برای همه مون دعا کردم...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

یا امام رضا...

 

چند روز پیش رفته بودم وبلاگ "دیوار کوتاه"اومده بود گفته بود

 مستجاب الدعوه شدی انگار ...(به شوخی) برای منم دعا کنی بدک نیست.

میخواستم جوابشو بدم...

 چشمم افتاد به عکسی  گذاشته بود...

عکس قسمتی از گنبد طلای امام رضا...

دلم شکست.

یادم افتاد خیلی وقته دلم میخواد برم زیارت امام رضا علیه السلام...

اما جور نمیشه...

اونجام نوشتم و پیش خودم کلی گلایه کردم از حضرت...

.

.

.

امروز جور شد.خیلی اتفاقی.

خدا جون ممنون.

ممنونم امام رضا.

یک ساعت پیش بلیط گرفتم.

خدا بخواد شنبه هفته دیگه اونجام.

 

اگر قابل بدونین برای همه تون دعا میکنم.

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی علیه السلام.

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

 

گفته بودم اگر مسلمان نبودم حتما مشروب میخوردم ببینم چه جوریه

 وقتی میگن آدمو از خود بیخود میکنه...

 اصلا توش چیه که عالمی رو گرفتار خودش کرده...

حیف که اسلام دست و پای ما رو بسته.

2 روز بعدش سر شام چند تا پاکت آبمیوه بود یکیشو نو برداشتم.

وقتی خوردم ...

دهنم سوخت...

گلوم آتیش گرفت...

این دیگه چی بود؟!

برگشتم به بقیه بگم که نخورید خرابه...

دیدم دارن با تعجب نگاهم میکنن در حالی که آبمیوه هاشونو میخورن!!!

فقط مال من اینجوری بود...

بابام  یه نگاهی به آبمیوه ام انداخت و بوش کرد و گفت : این الکل شده...

راست میگفت بوی الکل میداد...چقدر بد بود.

 از بین این همه آبمیوه چرا باید مال من اینجوری شده باشه؟!!!

یادم افتاد...

یاد حرفی که دو روز پیش زده بودم...

خدایا ببخشم.

این نشونه ای بود تا یادم بیفته این توئی که باید به خاطر مسلمون بودنم

(هر چند به ظاهر) سرم منت بذاری،

نه من!!!

مهربونم

پس گردنی هاتم شیرینه.

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

سوال.

 

 

         جواب بده:

        انقدر مرد هستی که اگه بازم جنگ شد بری جلو؟

     

         پ.ن.آره فکر کنم!

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

اون بالا...

 

 ۲روز پیش یه اتفاقی افتاد که خیلی منو درگیر خودش کرد و ناراحت بودم...

شب تو خواب دیدم تو یه کشتی هستم که اون کشتی گرفتار توفان شده

 و موجهای سهمگین از هر طرف به بدنه کشتی میخورن و

آب میاد تو کشتی ولی من خیس نمیشم...

هر لحظه کشتی توفان زده به یه سمتی کشیده میشد...

منم نگران و ناراحت بودم...

در همین حین نگاهم افتاد به آسمون...

یه آسمون صاف...

هر چقدر دریا توفانی و ترسناک بود اما آسمون آرومه آروم بود.

نگاهم به آسمون بود که توفان تموم شد...

از خواب که بیدار شدم با خودم میگفتم هر اتفاقی تو زمین و این پایین میخواد بیفته بیفته

مهم اینه که اون بالا همیشه آرومه...

آرومه آروم.

چرا نگران اتفاقای این پایین باشم وقتی اون بالا همه چی مرتبه؟؟؟!!!

مگه نه خدا؟

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

شب بیست و سوم.

 

دلت پر میزنه واسه اونجا...

اما هرچی این در و اون در میزنی جور نمیشه بری...

از خودشون میخوای که امشب اجازه بدن پیششون باشی...

دلت آروم میگیره...

بابا اجازه میدی من امشب برم کهف الشهدا؟

نه...

چند ساعت بعد...

بابا من میخوام امشب اونجا باشم...

این وقت شب؟!!! نه.

اصرار بی فایده س.

یه دفعه از دهنت میپره بیرون که من اگه یه روزی

 شهید بشم اون وقت دلتون میسوزه که چرا نذاشتین امشب برم!!!

بابا:با تعجب انگار که یه دیوونه غریبه دیده نگاه میکنه...

(حتما با خودش میگه چی تو کله این دختره...)

برم؟

بابامکث میکنه : برو،ولی خیلی احتیاط کن...

میری میرسی اون بالا...

میری تو...

3 تا آقا هم هستن...

ای خدا اینا اینجا چی کار میکنن...

ادب میکنی و فاتحه میخونی...

دو زانو میشینی روبروی یکی از قبرها...

کم کم داره اشکات میاد...

آقایون خدا رو شکر یکی یکی پا میشن میرن بیرون...

دیگه نمیفهمی چی شده...

از وقتی تو رو تو جمعشون راه دادن یه جور دیگه شدی انگار...

زار می زنی...

دعا ها تم فرق کرده...

دعاش میکنی...

خدا هم هست.

خود خدا.

نمیخوای کنده شی...

همه چی اونجا شده گوش، و تو رو میشنوه...

چه بوی خوبی میاد...

چه بوی خوبی.

زار می زنی.

چه حال و هوایی...

دستی میخوره به شونت.

مهشاد چی شده؟چرا اینجوری میکنی؟حالت خوبه؟؟؟!!!

به خودت میای.چه عذابی...

آرزو میکنی کاش هیچ وقت به خودت نمی اومدی.

سرت رو از رو قبر بر میداری...

نگاه میکنی.

گوشه چادرت پهن شده رو سنگ قبر...

گوشه چادرت.

عجب شبی بود شب بیست وسوم.

 پ.ن.دین و دل بردند و قصد جان کنند

                                                               الغیاث از جور خوبان الغیاث

پ.ن.پستی که با چشای خیس نوشتی.23 شهریور88

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

RSS